خلوت یک گوینــده

یک گوینده که دوست داره اینجا بجای حرف زدن، بنويسه

خلوت یک گوینــده

من بچه نیستم :)))

نمیدونم چرا توی هر پیامرسانی که برم، همه فکر میکنن من بچه ام؟!

حتی بچگانه هم حرف نمیزنم... نمیدونم چرا این حس رو به بقیه القا میکنم:/

حتی همینجا هم قشنگ مشخصه فکر میکنن بچه ام :)))

اقلیما
سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵
23:27
درحال بارگذاری..

با تمام خستگیم از گویندگی، باااز....

مثلا گفته بودم دیگه هیچ کتاب و رمانی رو صوتی نمیکنم...

ولی کارهام که تموم شد... بی هوا رفتم سراغ رمان های شهید ایمانی...

رمان مردی در آینه رو آوردم و بی معطلی دکمه ی ضبط رو زدم و یه نفس بیست دیقه از رمان رو خوندم...

یه رمان با کلی شخصیت مردونه که قطعا خوندنش پوستم رو میکَنه...

خوبیش اینه توی کانال اعلام نکردم کار جدید رو شروع کردم... اینجوری کسی چشم انتظار نیست که منم مجبور بشم با عجله پارتها رو آماده کنم...

انگار وقتی یه چیزی توی وجودت نهادینه بشه دیگه نمیتونی ازش فرار کنی... مثل همین گویندگی که با تموم خستگیم حس میکنم باید ادامه بدم...

🔴فعلا میسازم، چه میشود کرد👈(لینک)

اقلیما
دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵
17:42
درحال بارگذاری..

باور این که نباشی، کار آسانی که نیست

میان خنده های الف وارد گالری عکس ها میشوم...

گالری پر از عکس های باباست... با خنده گوشی را میگیرد و با گریه گوشی را پس میدهد...

بابا نمیدانم تا کی جای خالی ات درد خواهد کرد، تا کی باید وسط روزمرگی‌ها و شب و روزمان یکهو خشکمان بزند که... جدی جدی بابا دیگر نیست؟ 💔💔💔

مگه چند وقت میگذره از روزی که دکلمه بیتا امیری را برای الهه و درد نبودن امیرحسینش خواندم؟!....

حالا باید برای درد خودم به آن گوش کنم و....

باور این که نباشی کار آسانی که نیست

🔴لینک دکلمه

اقلیما
دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵
0:33
درحال بارگذاری..

قَـرض

گوشی زنگ خورد
شماره ناشناس بود
جواب ندادم
پیام داد، من فلانی هستم
تعجب کردم، یعنی چیکارم داشت...
زنگش زدم، اشغال بود
پیام دادم که زنگ زدم اشغال بودی
سریع زنگ زد...
با خجالت زیاد گفت بهم پول قرض میدی؟
واقعا خیلی تعجب کردم چرا این آدم از من میخواد قرض بگیره،روی سرم شاخ ها داشت جوونه میزد...
گفتم یه کاریش میکنم و قطع کردم...
بیست، بیست و پنج تومن پول میخواست...
نداشتم...
امروز دوباره زنگ زد
دوتا سکه پارسیان اندازه نیازش جدا کردم...
گفتم بگیر، بفروش بعد که وامت جور شد دوباره همینها را بخر...
خیلی خجالت کشید ولی واقعا نیاز داشت و نه نگفت...
من تجربه ی قرض دادن به او را نداشتم
شاید دیر پس بدهد..
شاید اصلا پس ندهد...
شاید کمتر پس بدهد...

اینها میتوانست ذهنم را درگیر کند ولی نکرد...
خیلی وقتست دنیا برایم دنیایی نیست...
عجیب شده ام... چه میدانم شاید هم اینقدر داستانهای شهدایی را برای خودم و دیگران خوانده ام که دنیا همه چیزش برایم رنگ باخته...

خیلی کِرِخت شدم... نکند دارم میمیرم😂

اقلیما
یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵
20:43
درحال بارگذاری..

بزرگترای بلاگفا کجای مجلسن :)))

الان که بعد سالها اومدم بلاگفا با خودم گفتم کم کم باز وبلاگ های بروز شده رو بخونم بلکه دوستای جدید پیدا کنم، که دیدم اینجا همه درگیر امتحان نهایی مدرسه هاشون هستن 😅😅

البته من مشکلی با دوست شدن با بچه ها ندارم ولی خب چرا آخه همه اینجا اینقدر سنشون کمه؟... قبلنا چقدر استاد و دکتر و مهندس و وکیل اینجا هر روز هر روز نطق میکردنااا...
هعی...هعییییی...

اقلیما
جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵
19:2
درحال بارگذاری..

خسته از خویشتنم

فکر کنم ماهی یکبار تصمیم میگیرم تغییر کنم...
زندگی رو قشنگ بچینم...
تنبل بازی در نیارم...
کارهای شگفت انگیز جدید بکنم...
اضافات زندگی رو دور بریزم و...
از حق نگذریم یکی دو روز هم یه حرکتهایی میزنم
اما نمیدونم چرا باز تهش، میشم همونی که بودم :/
این آخریها فکر میکردم دغدغه ی کانال نمیگذاره با برنامه پیش برم... برای همین کانال رو فرستادم روی حالت پرواز :))
خدایی وقت و ذهنم آزادتر شد ولی خب یعنی نباید از این آزادی استفاده کنم؟...
چرا بجای پا شدن و دویدن میگیرم میخوابم ؟! 0_o

خدایا چرا گیج و منگم...
مگه من چند بار قراره فرصت زندگی داشته باشم؟ :((

بقول محمد عزیزی:

خسته از خویشتنم

تاب ندارم دیگر

کاش میشد که خودم را

بگذارم، بروم...

🔴(لینک)

اقلیما
پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵
0:34
درحال بارگذاری..

سعی کنید به موقع باشید

یاد بگیرید همون موقع که لازمه باشید!
یه دقیقه بعد،
یه ساعت بعد،
یه روز بعد،
یه ثانیه بعد دیگه اون لحظه نیست... ‌
دستا سرد میشن،
احساسات ته‌نشین میشن،
طوفانا آروم میشن آتیشا خاموش میشن؛
‌آخرش فقط این به یاد میمونه که
به موقع بودی کنارم یا نه...؟!

#کافه_نادری

#ناشناس

#کانال خانوما

🔴یه روز هم من برای کانالم خوندمش (لینک)🎙️

+اصلا هم بخاطر پست جدید تی تی یاد این متن نیفتادم :)))

اقلیما
چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵
16:56
درحال بارگذاری..

گیسو پریشان

طاها داشت با گوشیش توی صفحه های مجازی میگشت... یهو یه نفر با یک صدای غریب که نمیدونم من رو پرت می‌کرد به کدوم صفحه ی زندگیم تموم وجودم رو غرق یه حس عجیب و انگار خیلی قدیمی کرد... یکهو توی تاریکیهای یه گذشته ی مبهم چنگ انداختم ولی حقیقتا دستم به جایی نرسید...

گو چرا چون میکنی... قصد جانم میکنی...

گیسو پریشان...

لینک آهنگ

البته تموم این احساساتم فقط برای همون اول آهنگ بود... کاش همه ش با همون ریتم و همون کس خونده شده بود..

اقلیما
یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵
18:39
درحال بارگذاری..

از کجا باید شروع کرد؟

نوشتن رو از کجا شروع کنم؟
مثلا اومدن خاله کوچیکه از استرالیا خوبه؟...

دیشب خاله با دختراش اومدن خونمون تا بعد از دوسال دیداری تازه کنیم...

خیلی لاغر شده بودن...
یک آن احساس کردم نکنه اونجا گشنگی میکشن:)))

تا رفتم شربت بریزم و بیام همون اول کار بحث بالا گرفته بود..
نگو از خونه ی مادربزرگ با دختر دایی ها کلی بحث کرده بودن و آیناز تا رسید خونه ی ما ادامه ی بحثهاش رو میخواست سرِ ما خالی کنه...
داشت میگفت شما ها قبل از این که ایرانی باشید مسلمونید...
شماها خیلی محدودیت دارید، همش توی استرس و آلودگی زندگی میکنید، آب شیرین ندارید بخورید

آب شیرین نداریم بخوریم؟ 😐
خدایا ما با آب شیرین خونه و لباس میشوریم، حتی باغچه هامون رو هم با آب شیرین آبیاری میکنیم...
اونوقت آب نداریم؟ 😅


گفت شماها بجای خدا حتی تصمیم میگیرید... گفتیم مثلا؟
گفت مثلا شما به خودتون اجازه میدید آدم ها رو هنگ کنید(منظورش اعدام بود)

گفتم خب مثلا یه نفر که داره بقیه رو میکشه چیکارش کنیم؟
گفت بسپردیش دست خدا😐
و به جای خدا براش تصمیم نگیرید، اگه تقدیرش مرگ باشه تصادف میکنه یا سکته میکنه میمیره... 😐


گفت اینجا آدم ها رو میکشن، جنازه هاشون رو کنار خیابون میچینن تا بقیه بترسن😐
خدایا چی میگفت این دختر🤦‍♀

میگفت تموم خیابونها پر از معتاده
و من هر چی فکر کردم جز سه چهارتا معتادی که همیشه سر چهار راه هستند کسی به ذهنم نرسید.. :)))


خیلی حرفهای دیگه هم زد که خب چون خیلیه حالشو ندارم بنویسم :))
فقط داشتم فکر میکردم این همه سیاهی برای کسی که اون سر دنیاست و منبع اطلاعاتش اینستاگرام و تلگرامه اصلا هم عجیب نیست...

روزهای جنگ با گریه زنگ زدن که ایران غذا هست بخورید؟ نکنه از گشنگی بمیرید :)))

وقتی دیدمشون که چقدر لاغر شدند راستش این بار من با خودم فکر کردم یعنی غذا بهشون میرسه بخورن؟ 😅

خاله وقتی اینجا بود شوهرش مدیر عامل یک شرکت معروف بود... همیشه مهمونی های آن چنانی میداد، سرش گرم خریدن و پختن و گشتن بود
ولی الان توی استرالیا همراه با شوهرش باید کار کنه... همین آی ناز از 18 سالگی محکوم به کار کردن بود...
المیرا از این که بعد از مدرسه تنها میمونه ناراحته و...

ولی با تمام اینها احساس میکنه الان وضعیتش بهتره و خب قطعا تبلیغات وحشتناک علیه ایران اونم توی کشوری مثل استرالیا که حامی آمریکاست توی این نگرش بی تاثیر نیست...

البته که اینجا هم همه چیز گل و بلبل نیست ولی چرا مثلا باید از نظر اونا مایی که بعد از کلی دادگاه و تایید و تفهیم جرم به مجرم تصمیم به اعدام قاتل میگیریم که خیلی وقتها هم با رضایت دادن ولی دم اصلا به اعدام کشیده نمیشه، آدمهای خشن و بدی هستیم ولی جایی مثل آمریکا که پلیس طرف رو فقط بخاطر رفتار مشکوک، مثلا بردن دستش سمت جیبش که مبادا از جیبش تفنگ یا چاقود در بیاره، به رگبار میبندن، خیلی نایس و معقولن:))


نمیدونم والا... فقط اینکه آخرش آیناز گریه ش گرفت و بخاطر بدبختی ما ایرانیها زار زد و بلند بلند گفت من دلم برای شماها میسوزه، شما خیلی بیچاره اید 😅😅

بنده خدا، فکر کرد اومده منطقه محروم کره ی زمین :)))

اقلیما
جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵
14:2
درحال بارگذاری..

شروعی دوباره

سلام...

نمیدونم بعد از این همه سال برگشتن به بلاگفا و کلا برگشتن به نوشتن کار درستیه یا نه...

ولی به هرحال من یک گوینده ام که از گوینده بودن خسته ام و دلم میخواد بجای حرف زدن گاهی بنویسم...

اگه ایتا دارین داستانهای صوتی من توی این کانال👇

https://eitaa.com/eghlime_eghlima

بلاگفا خیلی تغییر کرده، نمیدونم بتونم زود باهاش خو بگیرم یا نه...

ولی به هرحال شروع میکنم... توکل بر خدا♥️

اقلیما
جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵
12:28
درحال بارگذاری..