مشهد بدون بابا
رفته بودیم مشهد...
بهمون خوش گذشت؟ نمیدونم...
شاید خیلی خوش گذشته شایدم ...
مادر همه جا بغض داشت ،دلش برای بابا تنگ شده بود، توی هر صحن، توی هرجا، یاد بابا میافتاد... بغض میکرد، اشک میریخت، دلش بابا رو میخواست ...دلش لحظههایی رو میخواست که بابا کنارش باشه... ولی بابا نبود ،هیچ جا نبود، توی هیچ کدوم از صحنها ،توی حرم ،هیچ جا نبود و مادر تنها بود هرچند که ما همه کنارش بودیم...
بعضی جاهای خالی رو با هیچ کس و هیچ چیزی نمیشه پر کرد مثل جای خالی یک همسر برای یک همسر... ما هر قدر هم که تلاش میکردیم کنارش باشیم که بهش خوش بگذره ولی جای خالی بابا براش درد میکرد...اونقدر که چشمهاش بارونی میشد... تمام تلاشم رو کردم، هر لحظه که گفت باهاش رفتم حرم،...
ساعت ۲ صبح
ساعت ۱۰ صبح
ساعت ۵:۳۰ عصر
کنارش بودم همه لحظههایی که پاهاش درد میکرد و نمیتونست راه بره، مینشستم کنارش... با حوصله سعی میکردم بد اخلاقی نکنم و دختر خوبی باشم...
یعنی دختر خوبی بودم ؟ یعنی اونقدر که باید باشم، بودم؟ نمیدونم ...
ترجیح میدادم بازار نرم ولی پیش مادر باشم... دلم میخواست همون قدر که دوست داره بهش خوش بگذره ...همون قدر که دلش میخواد از لحظه لحظههای بودن توی مشهد لذت ببره و استفاده کنه... نمیدونم موفق بودم یا نه؟