خلوت یک گوینــده

یک گوینده که دوست داره اینجا بجای حرف زدن، بنويسه

خلوت یک گوینــده

منحط ترین حالت دنیا

هر روز یک احساس عمیقی به من نهیب میزند خودت را از منجلاب این دنیا بیرون بکش...
از این دنیایی که واقعا جای عجیب و غریب و شدیدا نا امنی شده...
هر روز خبرهای عجیب و طلاقها و خیانت ها و ارتباطهای آزاد خارج از چارچوب ازدواج و...
خودنمایی ها، چشم و هم چشمی ها، اسراف ها....
تصویرهای ولنگارانه در خیابانها و...
محو شدن حیا به سرعت نووور...
تصویر جنگ،تصویر ویرانی ها، تصویر رفتارهای داعش گونه و قتل و جنایت و...
محو شدن فاصله ی حقیقت و دروغ با هوش مصنوعی و ترویج محتواهای به شدت مبتذل در قالب خانم هَلو و خانم پَیاز :/
و....
پوووووفففف

انگار دنیا افسارش از دست آدمها در رفته...در منحَط ترین حالت ممکن قرار داریم....

اینستاگرام، تلگرام، حتی روبیکا ندارم، اصلا فیلتر شکن نداااارممم... با وجود این که چادر در اطرافیانم خیلی کمرنگ شده محکم روی سرم نگهش داشتمش، موسیقی را ترک کرده ام، از منطقه خارج نمیشوم که آن همه ولنگاری که میگویند را به چشم نبینم... و... و... و...
ولی باز تصویرهای ناهنجار زمان جلوی چشمهایم رژه میرود...
و من باید خودم را نجات دهم...
دروغ چرا... هنوز خانه ام امن است، هنوز آرامش خانه پا برجاست، هنوز هم زندگی ام درگیر چشم و هم چشمی نشده،... هنوز هم حرمت و حیا در جریان است.... اما...

بماند برای بعد...

اقلیما
یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵
14:48
درحال بارگذاری..

نبودم، آن که می بایَد...

اونقدر خسته م که به زور بیدار موندم....
همیشه وقتی تصمیم میگیرم یک مسیری رو شروع کنم، قبلش باید همه ی خونه و همه ی کارهام رو مرتب کنم...
پس بی هوا آشپزخونه رو ریختم بیرون، گرد گیری کردم، یه کم تغییرات دادم و آخرش هم شلنگ آب رو گرفتم روی کَف و تی زدم و برق انداختم...
رو مبلی ها رو هم در آوردم و شستم...
هال رو هم حسابی جارو زدم...
زیر گلها رو تمیز کردم و برگهای زرد و خشک رو دور ریختم...
چسبهای یادگارِ روزهای جنگ رو هم از شیشه ها کندم...
بازم کلی کار دارم که ترجیح دادم بمونه برای فردا...
این بین ها هم کلی بازی آمیرزا رو باز کردم و کلمه حدس زدم...
کلی توی کانال خودم سرگرم بودم
چندتا قسمت از رمان رو تمرینِ خوانش کردم
برای طاها اسموتی درست کردم و...

و جالب اینجاست با تمام این کارها فکر میکنم امروز فقط دور خودم چرخیدم :/
واقعی میگمااا... احساسم اینه که صدم رو نگذاشتم و خیلی وقت تلف کردم...
اصلا حس آدمی رو ندارم که کلی کار کرده :))

+و حالا چرا خوابم نمیبره؟... رفتم تبلیغ یه حسی بهم میگه بذار 3کا که شدی بخواب... فک کنم چهار نفر دیگه بیان کانالم سه هزارتایی میشه ان شاء الله.

و من الله التوفیق :)))

اقلیما
شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵
0:11
درحال بارگذاری..

هی دختر، فرصت زندگیت همین یکباره

سرم درد میکنه... آره از علائمه... هشت سال و نیمه برنامه همینه... انتظارش رو ندارم ولی باز میاد... لامشکل... در دایره ی قسمت ما نقطه تسلیمیم...
بگذریم...
دلم عجیب تغییرات اساسی میخواد...
یاد دوره ی تغییر عادت بخیر...
با لقمه های کوچیک اونقدر تغییر کرده بودم که فکر میکردم دیگه با این لقمه های کوچیک میتونم کوه رو جابجا کنم...
قرآن روزانه، نماز شب :(
ورزش روزانه، صدتا توحیدی که هرررروز میخوندم،... کتابخوانی روزانه، کنترل استفاده از گوشی و....وای الان یادم اومد هر روز برای عاقبت بخیری طاها روزی 10 تااا سوره ی انسان میخوندم... معنی قرآن هم روزانه یک صفحه میخوندم و....
خیلی خوب بود... یکسال هر روز سرساعت ده صبح، یک ربع کلاس بود و این استمرار، عجیب اراده رو قوی میکرد...
ولی کانال زدن همانا و شت وپت شدن برنامه ها همانا :)))
الان از اون همه فقط قرآن روزانه برام مونده... بازم شکر که این یکی مونده....

گاهی دلم میخواد از اول اون دوره رو شروع کنم ولی اوایل دوره خیلی دیگه برام مبتدیه... و روزانه هم فقط باید یک قسمت گوش کنیم و بقیه ی قسمتها روزانه باز میشه...میترسم حوصله م نکشه...
برگه های لقمه ی کوچیک رو هنوز دارم... شاید خودم شروع کنم...
مثلا با سکوت... با کم خوردن و خوب جویدن غذا...با محدود کردن استفاده از گوشی و...
من واقعا نیاز دارم به سبک کردن روحم...
نیاز دارم به استغفارهای طولانی و زیااااد...
توی برهه ای از تاریخ هستیم که من به وسعت روحم احتیااج دارم خیلی زیااد...
البته نه این که جسمم رو نادیده بگیرم..
اتفاقا خیلی دوست دارم به پوست و موهام رسیدگی کنم...
از یک کانال چندتا محصول دوست داشتنی برای لب و پوست و ابروم گرفتم... از اینکه به خودم برسم لذت میبرم... تازگیها موهام رو با برس حرارتی هم صاف میکنم و از این که موهام بلندتر به نظر میرسه لذت میبرم... سعی میکنم حتی لباسهای خونه هم اتوکشیده باشه و...چندتا روسری با طرح های جدید سفارش دادم... بعد از مدتها که دلم میخواست بجای چادر ساده و دانشجویی، چادر عبایی داشته باشم، بالاخره خریدمش...
دمنوش هم میخورم، یه مدتی هست از دمنوش های رازیانه و سبوس چند غله که از دکتر بیز سفارش دادم استفاده میکنم...یه کپسول زیبایی دیدم که پر از ویتامین و کلسیم و منیزیم و اینجور چیزهاست، اون رو هم باید سفارش بدم...

خلاصه که باید حسابی روح و جسمم رو به موازات هم بکشم بالا...
هی دختر تو فقط یکبااار فرصت زندگی داری، از دستش نده لطفا....

اقلیما
دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵
16:32
درحال بارگذاری..

مردی در آینه

رمان مردی در آینه به نظرم قشنگتر از اون چیزی هست که فکرش رو میکردم...
یادمه یه بنده خدایی بهم گفت تو که همه ی رمان های شهید ایمانی رو صوتی کردی، این رو هم صوتی کن خیلی قشنگه...
ولی من وقتی شروعش رو میخوندم اصلا جذبش نمیشدم...
نمیدونم، شاید هم قسمت نبوده اون روزها بخونمش که جذبش نمیشدم...
ولی واقعا داستانش هر لحظه جذابتر میشه...
تازه قاتل کریس دستش رو شده، حالا از اینجا به بعد قراره کلا رمان بره توی یه فاز جذاب دیگه :))

حالا اگه کسی از اینجا رد شد و با خودش گفت کدوم رمان رو میگه؟... لینکش رو میگذارم بلکه دلش خواست به رمان گوش کنه :)

🔴لینک داستان

اقلیما
شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵
17:33
درحال بارگذاری..

قصه های جزیره

برای شونصدمین بار تلویزیون فیلم قصه های جزیره رو پخش میکنه و من برای شونصدمین بار با ذوق به تماشاش میشینم :))

اولین بار که پخش شد من کلاس سوم بودم، جمعه ها ساعت 9 شب پخش میشد...

وقتی این فیلم رو تماشا میکنم، یک آن فراموش میکنم سی سال از اون روزها گذشته... و پرت میشم توی خاطرات و حال و هوای همون سالها...

یه روز برام عجیب بود که بزرگترها میگفتن، کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم...

فکر کنم الان دیگه قشنگ درکشون میکنم:)

اقلیما
چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵
23:43
درحال بارگذاری..

دلبستگی به جسم

میگفت آدم چطور میمیره؟
چطور میتونه از جسمش دل بِکَنه؟...
گفتم ما بارها توی طول زندگی این جدا شدن رو در سطح های خیلی پایین تر تمرین میکنیم و از بخشهایی از جسممون می‌گذریم، بدون اینکه ناراحت بشیم یا احساس دلبستگی کنیم...
موهامون تا روی سرمون هستن بهشون میرسیم، مراقبشون هستیم... اما وقتی میچینیمشون خیلی راحت اجازه میدیم زیر دست و پای آرایشگر بمونه و بعد هم حتی برامون مهم نیست کجا میریزتشون...
دندونمون تا توی دهانمونه کلی مراقبش هستیم و نگران از دست دادنش، ولی وقتی دکتر تشخیص میده اون رو بکَنه، اصلا نگاه نمی‌کنیم کجا انداختش و...
مگه مو و دندون جسم ما نیستن؟
وقتی ازمون جدا میشن هیچ حسی بهشون نداریم...
با مرگ هم وقتی جسم رو ترک میکنیم هیچ حسی بهش نخواهیم داشت...
حقیقت اینه که ما هیچ کدوم از قسمت‌های جسممون نیستیم و کافیه جلوی آینه بایستی و با خودت بگی این که چشمه، این که بینیه، این که ابروعه، این که صورته و.... درنهایت بپرسی پس، من کی اَم؟!...
اونجاست که یهو دچار بحران هویت میشی:)))
چون تو واقعا هیچکدوم از اونها نیستی و اینها تنها چیزهایی هستند که به روح و خود واقعیت اجازه میدن با زندگی توی یک دنیای محدود و مادی سازگار بشی...
پس فکر نکن وقتی بمیری، میشینی بالای سر جسمت سوگواری میکنی که چطوری بذارمت و برم؟...
البته اول که آدم میمیره قطعا نمیتونه تشخیص بده چه اتفاقی براش افتاده و احتمالا هی در کنار جسمش در رفت و آمده تا حالیش بشه واقعا مرده:)))

اقلیما
سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵
15:0
درحال بارگذاری..