دلبستگی به جسم
میگفت آدم چطور میمیره؟
چطور میتونه از جسمش دل بِکَنه؟...
گفتم ما بارها توی طول زندگی این جدا شدن رو در سطح های خیلی پایین تر تمرین میکنیم و از بخشهایی از جسممون میگذریم، بدون اینکه ناراحت بشیم یا احساس دلبستگی کنیم...
موهامون تا روی سرمون هستن بهشون میرسیم، مراقبشون هستیم... اما وقتی میچینیمشون خیلی راحت اجازه میدیم زیر دست و پای آرایشگر بمونه و بعد هم حتی برامون مهم نیست کجا میریزتشون...
دندونمون تا توی دهانمونه کلی مراقبش هستیم و نگران از دست دادنش، ولی وقتی دکتر تشخیص میده اون رو بکَنه، اصلا نگاه نمیکنیم کجا انداختش و...
مگه مو و دندون جسم ما نیستن؟
وقتی ازمون جدا میشن هیچ حسی بهشون نداریم...
با مرگ هم وقتی جسم رو ترک میکنیم هیچ حسی بهش نخواهیم داشت...
حقیقت اینه که ما هیچ کدوم از قسمتهای جسممون نیستیم و کافیه جلوی آینه بایستی و با خودت بگی این که چشمه، این که بینیه، این که ابروعه، این که صورته و.... درنهایت بپرسی پس، من کی اَم؟!...
اونجاست که یهو دچار بحران هویت میشی:)))
چون تو واقعا هیچکدوم از اونها نیستی و اینها تنها چیزهایی هستند که به روح و خود واقعیت اجازه میدن با زندگی توی یک دنیای محدود و مادی سازگار بشی...
پس فکر نکن وقتی بمیری، میشینی بالای سر جسمت سوگواری میکنی که چطوری بذارمت و برم؟...
البته اول که آدم میمیره قطعا نمیتونه تشخیص بده چه اتفاقی براش افتاده و احتمالا هی در کنار جسمش در رفت و آمده تا حالیش بشه واقعا مرده:)))