صدای آشنای موشک
سه شنبه شب ها من پیش مادر میخوابم که تنها نباشه...
مثل هر دفعه،تشک انداختیم توی ایوون و مثل همیشه به سختی سعی کردم بخوابم...تازه خوابم برده بود که احساس کردم یه موج سنگین داره بهم نزدیک میشه و پریدم بالا...یه صدای وحشتناکِ آشنا اما فراموش شده همه جا رو به لرزه در آورد...اونقدر گیج بودم که متوجه نمیشدم صدا از چیه؟
مادرم رو آروم بیدار کردم و بغلش کردم و گفتم فکر کنم دارن به اینجا حمله میکنن...
مادر هول شد و شروع کرد به نفرین کردن قوم الظالمین:)
هنوز از گیجی در نیومده بودم که دیدم توی آسمون سه تا موشک خوشگل داشت میرفت به سمت همون قوم الظالمین:)))
خیالم راحت شد و گوشی رو برداشتم و گروه رو چک کردم...جالب بود ...میگفتن دلمون تنگ شده بود برای صدای موشک:))
اصفهان توی جنگ چهل روزه بعد از تهران بیشترین حمله رو متحمل شد...اون روزها از ما مررد ساخته،تا حدی که دلمون واسه جنگ تنگ شده :))))