خلوت یک گوینــده

یک گوینده که دوست داره اینجا بجای حرف زدن، بنويسه

خلوت یک گوینــده

صدای آشنای موشک

سه شنبه شب ها من پیش مادر می‌خوابم که تنها نباشه...
مثل هر دفعه،تشک انداختیم توی ایوون و مثل همیشه به سختی سعی کردم بخوابم...تازه خوابم برده بود که احساس کردم یه موج سنگین داره بهم نزدیک میشه و پریدم بالا...یه صدای وحشتناکِ آشنا اما فراموش شده همه جا رو به لرزه در آورد...اونقدر گیج بودم که متوجه نمی‌شدم صدا از چیه؟
مادرم رو آروم بیدار کردم و بغلش کردم و گفتم فکر کنم دارن به اینجا حمله میکنن...
مادر هول شد و شروع کرد به نفرین کردن قوم الظالمین:)
هنوز از گیجی در نیومده بودم که دیدم توی آسمون سه تا موشک خوشگل داشت می‌رفت به سمت همون قوم الظالمین:)))
خیالم راحت شد و گوشی رو برداشتم و گروه رو چک کردم...جالب بود ...میگفتن دلمون تنگ شده بود برای صدای موشک:))
اصفهان توی جنگ چهل روزه بعد از تهران بیشترین حمله رو متحمل شد...اون روزها از ما مررد ساخته،تا حدی که دلمون واسه جنگ تنگ شده :))))

اقلیما
چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵
23:4
درحال بارگذاری..

عجله واسه چیته؟

برای کمتر خوردن گفت باید لقمه ها رو تا میشه ریز کنی
مثلا نون ها رو اندازه بند انگشت کنی و بعد بخوری ...آهسته بخوری و اونقدر بجوی که پوره بشه...
حتما نشسته باشی
تلویزیون و گوشی دم دستت نباشه
لقمه رو گذاشتی دهنت باید دستهات رو جمع کنی و مشغول لقمه بعدی نشی و...
توی این مرحله ملاک فقط درست خوردنه...حجم غذا مهم نیست...یعنی یه دیس هم بخوری لامشکل...
فقط باید این قوانین رو رعایت کنی...

امروز روز چهارمه...
سخت گذشت؟
نمی‌دونم
فقط می‌دونم باعث شده موقع غذا خوردن احساس مبارزه با نفس داشته باشم و غذا خوردن برام فقط غذا خوردن نباشه...
امروز که یه گلابی ساده رو بیست تکه کردم و با چنگال کوچیک و با طمانینه می‌خوردم...احساس کردم زمان متوقف شده و من با تمام وجود غرق خوردن و غرق طعم و مزه ی گلابی شدم...
شاید اگه قبل بود خوردن گلابی به یک دقیقه هم نمی‌کشید ولی الان من چندین دقیقه صرف خوردن یه گلابی کردم و چقدر حس رضایت داشتم از خودم...
و به این فکر کردم که چقدر با عجله داریم از لحظه های زندگی گذر می کنیم بدون این که یک لحظه از خودمون بپرسیم،هِی!!! این همه عجله برای چیه؟

یاد این متنی که مدتها پیش از سروش صحت خوندم و گذاشتم کانال افتادم :)

🔴لینک دانلود عجله نکن

اقلیما
یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵
11:51
درحال بارگذاری..

کهکشان نیستی

گفت کهکشان نیستی رو خوندی؟

گفتم بله

گفت این متن از اون کتابه؟

آدم مگر چه می‌خواهد؟ نانی و آبی و جایی برای خواب! اما گویا آدم‌ها معنای زندگی را نفهمیده بودند. نانِ بیشتر، آبِ بیشتر و جای بیشتر. آدم‌هایی که هر روز از کنار حرم می‌گذشتند، هرکدام برای خود دنیایی ساخته بودند و در آن زندگی می‌کردند.

گفتم بله و بعد توی جمله ها غرق شدم.

اقلیما
شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵
23:36
درحال بارگذاری..

نَفْس

این چند روز که کمتر خوردن رو تمرین میکنم،کمتر هم حرف میزنم...واقعا نفس رو از هر جا جلوش رو بگیری منفعته :))

اقلیما
شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵
15:36
درحال بارگذاری..

بروزرسانی ایتـــــــــا

امروز ایتا بروزرسانی شده بود

کلا تغییر کرده ...

برای من همه چیزش جدید و عجیب شده،ولی کسایی که تلگرام دارن میگن شده شبیه تلگرام...

سالهاست تلگرام ندارم...آخرین باری که ازش بیرون زدم چیزی بود شبیه ایتا...ساده و بی آلایش...

نمی‌دونم دیگه آدمهایی مثل ما هستند که هیچ میلی به تلگرام واینستا و واتس اپ و اینها نداشته باشن؟

و من میترسم ایتا هم بشه شبیه اونها و من دیگه هیچ پیام‌رسان امنی رو که حاشیه هاش کم باشه نداشته باشم:(

اقلیما
دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵
0:5
درحال بارگذاری..

برای اقلیما موندن

شبا اکانتی که باهاش کانال دارم رو حذف میکنم

عصرها فایلهای کتاب صوتی رو ضبط میکنم و اکانت رو دوباره نصب میکنم ،قسمتهای کتاب رو ارسال میکنم،پیامها رو چک میکنم و باز اکانت رو حذف میکنم...

راضی ام از خودم:))

برای اقلیما موندن این تنها چاره ست:)

اقلیما
شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵
23:33
درحال بارگذاری..

زندگی،روی دور تُند

یک جور عجیبی دنیا روی دور تند رفته ...
باورم نمیشود یک هفته از بازگشتمان از مشهد می‌گذرد....
یکجوری زمان بی برکت شده که آدم احساس میکند توی خلاصه ای از خبرها زندگی میکند تا متن اصلی زندگی :))
انگار هر روز جمعه است،هر روز شنبه است ،هر روز یکشنبه است...
گویی فاصله ها محو شده و روزها به هم وصل شده و هیچ حد فاصلی بین روزها نیست...
انگار واقعا دنیا دارد در تباه ترین حالت ممکن طی میشود...
روزها میگذرد و انگار هیچ اتفاق عمیق و به درد بخوری نمی‌افتد..
و من از این روزهای به هم چسبیده ی بی برکتِ بی ثمر میترسم...
این روزهای به هم چسبیده ی،بی برکتِ بی ثمر که با سرعتی عجیب من را به مرگ نزدیک می‌کند ،بی آن که زندگی کرده باشم...

اقلیما
جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵
20:48
درحال بارگذاری..

مشهد بدون بابا

رفته بودیم مشهد...

بهمون خوش گذشت؟ نمی‌دونم...

شاید خیلی خوش گذشته شایدم ...

مادر همه جا بغض داشت ،دلش برای بابا تنگ شده بود، توی هر صحن، توی هرجا، یاد بابا می‌افتاد... بغض می‌کرد، اشک می‌ریخت، دلش بابا رو می‌خواست ...دلش لحظه‌هایی رو می‌خواست که بابا کنارش باشه... ولی بابا نبود ،هیچ جا نبود، توی هیچ کدوم از صحن‌ها ،توی حرم ،هیچ جا نبود و مادر تنها بود هرچند که ما همه کنارش بودیم...

بعضی جاهای خالی رو با هیچ کس و هیچ چیزی نمیشه پر کرد مثل جای خالی یک همسر برای یک همسر... ما هر قدر هم که تلاش می‌کردیم کنارش باشیم که بهش خوش بگذره ولی جای خالی بابا براش درد می‌کرد...اونقدر که چشمهاش بارونی میشد... تمام تلاشم رو کردم، هر لحظه که گفت باهاش رفتم حرم،...

ساعت ۲ صبح

ساعت ۱۰ صبح

ساعت ۵:۳۰ عصر

کنارش بودم همه لحظه‌هایی که پاهاش درد می‌کرد و نمی‌تونست راه بره، می‌نشستم کنارش... با حوصله سعی می‌کردم بد اخلاقی نکنم و دختر خوبی باشم...

یعنی دختر خوبی بودم ؟ یعنی اونقدر که باید باشم، بودم؟ نمی‌دونم ...

ترجیح می‌دادم بازار نرم ولی پیش مادر باشم... دلم می‌خواست همون قدر که دوست داره بهش خوش بگذره ...همون قدر که دلش می‌خواد از لحظه لحظه‌های بودن توی مشهد لذت ببره و استفاده کنه... نمی‌دونم موفق بودم یا نه؟

اقلیما
یکشنبه یکم شهریور ۱۴۰۵
18:19
درحال بارگذاری..

منحط ترین حالت دنیا

هر روز یک احساس عمیقی به من نهیب میزند خودت را از منجلاب این دنیا بیرون بکش...
از این دنیایی که واقعا جای عجیب و غریب و شدیدا نا امنی شده...
هر روز خبرهای عجیب و طلاقها و خیانت ها و ارتباطهای آزاد خارج از چارچوب ازدواج و...
خودنمایی ها، چشم و هم چشمی ها، اسراف ها....
تصویرهای ولنگارانه در خیابانها و...
محو شدن حیا به سرعت نووور...
تصویر جنگ،تصویر ویرانی ها، تصویر رفتارهای داعش گونه و قتل و جنایت و...
محو شدن فاصله ی حقیقت و دروغ با هوش مصنوعی و ترویج محتواهای به شدت مبتذل در قالب خانم هَلو و خانم پَیاز :/
و....
پوووووفففف

انگار دنیا افسارش از دست آدمها در رفته...در منحَط ترین حالت ممکن قرار داریم....

اینستاگرام، تلگرام، حتی روبیکا ندارم، اصلا فیلتر شکن نداااارممم... با وجود این که چادر در اطرافیانم خیلی کمرنگ شده محکم روی سرم نگهش داشتمش، موسیقی را ترک کرده ام، از منطقه خارج نمیشوم که آن همه ولنگاری که میگویند را به چشم نبینم... و... و... و...
ولی باز تصویرهای ناهنجار زمان جلوی چشمهایم رژه میرود...
و من باید خودم را نجات دهم...
دروغ چرا... هنوز خانه ام امن است، هنوز آرامش خانه پا برجاست، هنوز هم زندگی ام درگیر چشم و هم چشمی نشده،... هنوز هم حرمت و حیا در جریان است.... اما...

بماند برای بعد...

اقلیما
یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵
14:48
درحال بارگذاری..

نبودم، آن که می بایَد...

اونقدر خسته م که به زور بیدار موندم....
همیشه وقتی تصمیم میگیرم یک مسیری رو شروع کنم، قبلش باید همه ی خونه و همه ی کارهام رو مرتب کنم...
پس بی هوا آشپزخونه رو ریختم بیرون، گرد گیری کردم، یه کم تغییرات دادم و آخرش هم شلنگ آب رو گرفتم روی کَف و تی زدم و برق انداختم...
رو مبلی ها رو هم در آوردم و شستم...
هال رو هم حسابی جارو زدم...
زیر گلها رو تمیز کردم و برگهای زرد و خشک رو دور ریختم...
چسبهای یادگارِ روزهای جنگ رو هم از شیشه ها کندم...
بازم کلی کار دارم که ترجیح دادم بمونه برای فردا...
این بین ها هم کلی بازی آمیرزا رو باز کردم و کلمه حدس زدم...
کلی توی کانال خودم سرگرم بودم
چندتا قسمت از رمان رو تمرینِ خوانش کردم
برای طاها اسموتی درست کردم و...

و جالب اینجاست با تمام این کارها فکر میکنم امروز فقط دور خودم چرخیدم :/
واقعی میگمااا... احساسم اینه که صدم رو نگذاشتم و خیلی وقت تلف کردم...
اصلا حس آدمی رو ندارم که کلی کار کرده :))

+و حالا چرا خوابم نمیبره؟... رفتم تبلیغ یه حسی بهم میگه بذار 3کا که شدی بخواب... فک کنم چهار نفر دیگه بیان کانالم سه هزارتایی میشه ان شاء الله.

و من الله التوفیق :)))

اقلیما
شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵
0:11
درحال بارگذاری..

هی دختر، فرصت زندگیت همین یکباره

سرم درد میکنه... آره از علائمه... هشت سال و نیمه برنامه همینه... انتظارش رو ندارم ولی باز میاد... لامشکل... در دایره ی قسمت ما نقطه تسلیمیم...
بگذریم...
دلم عجیب تغییرات اساسی میخواد...
یاد دوره ی تغییر عادت بخیر...
با لقمه های کوچیک اونقدر تغییر کرده بودم که فکر میکردم دیگه با این لقمه های کوچیک میتونم کوه رو جابجا کنم...
قرآن روزانه، نماز شب :(
ورزش روزانه، صدتا توحیدی که هرررروز میخوندم،... کتابخوانی روزانه، کنترل استفاده از گوشی و....وای الان یادم اومد هر روز برای عاقبت بخیری طاها روزی 10 تااا سوره ی انسان میخوندم... معنی قرآن هم روزانه یک صفحه میخوندم و....
خیلی خوب بود... یکسال هر روز سرساعت ده صبح، یک ربع کلاس بود و این استمرار، عجیب اراده رو قوی میکرد...
ولی کانال زدن همانا و شت وپت شدن برنامه ها همانا :)))
الان از اون همه فقط قرآن روزانه برام مونده... بازم شکر که این یکی مونده....

گاهی دلم میخواد از اول اون دوره رو شروع کنم ولی اوایل دوره خیلی دیگه برام مبتدیه... و روزانه هم فقط باید یک قسمت گوش کنیم و بقیه ی قسمتها روزانه باز میشه...میترسم حوصله م نکشه...
برگه های لقمه ی کوچیک رو هنوز دارم... شاید خودم شروع کنم...
مثلا با سکوت... با کم خوردن و خوب جویدن غذا...با محدود کردن استفاده از گوشی و...
من واقعا نیاز دارم به سبک کردن روحم...
نیاز دارم به استغفارهای طولانی و زیااااد...
توی برهه ای از تاریخ هستیم که من به وسعت روحم احتیااج دارم خیلی زیااد...
البته نه این که جسمم رو نادیده بگیرم..
اتفاقا خیلی دوست دارم به پوست و موهام رسیدگی کنم...
از یک کانال چندتا محصول دوست داشتنی برای لب و پوست و ابروم گرفتم... از اینکه به خودم برسم لذت میبرم... تازگیها موهام رو با برس حرارتی هم صاف میکنم و از این که موهام بلندتر به نظر میرسه لذت میبرم... سعی میکنم حتی لباسهای خونه هم اتوکشیده باشه و...چندتا روسری با طرح های جدید سفارش دادم... بعد از مدتها که دلم میخواست بجای چادر ساده و دانشجویی، چادر عبایی داشته باشم، بالاخره خریدمش...
دمنوش هم میخورم، یه مدتی هست از دمنوش های رازیانه و سبوس چند غله که از دکتر بیز سفارش دادم استفاده میکنم...یه کپسول زیبایی دیدم که پر از ویتامین و کلسیم و منیزیم و اینجور چیزهاست، اون رو هم باید سفارش بدم...

خلاصه که باید حسابی روح و جسمم رو به موازات هم بکشم بالا...
هی دختر تو فقط یکبااار فرصت زندگی داری، از دستش نده لطفا....

اقلیما
دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵
16:32
درحال بارگذاری..

مردی در آینه

رمان مردی در آینه به نظرم قشنگتر از اون چیزی هست که فکرش رو میکردم...
یادمه یه بنده خدایی بهم گفت تو که همه ی رمان های شهید ایمانی رو صوتی کردی، این رو هم صوتی کن خیلی قشنگه...
ولی من وقتی شروعش رو میخوندم اصلا جذبش نمیشدم...
نمیدونم، شاید هم قسمت نبوده اون روزها بخونمش که جذبش نمیشدم...
ولی واقعا داستانش هر لحظه جذابتر میشه...
تازه قاتل کریس دستش رو شده، حالا از اینجا به بعد قراره کلا رمان بره توی یه فاز جذاب دیگه :))

حالا اگه کسی از اینجا رد شد و با خودش گفت کدوم رمان رو میگه؟... لینکش رو میگذارم بلکه دلش خواست به رمان گوش کنه :)

🔴لینک داستان

اقلیما
شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵
17:33
درحال بارگذاری..

قصه های جزیره

برای شونصدمین بار تلویزیون فیلم قصه های جزیره رو پخش میکنه و من برای شونصدمین بار با ذوق به تماشاش میشینم :))

اولین بار که پخش شد من کلاس سوم بودم، جمعه ها ساعت 9 شب پخش میشد...

وقتی این فیلم رو تماشا میکنم، یک آن فراموش میکنم سی سال از اون روزها گذشته... و پرت میشم توی خاطرات و حال و هوای همون سالها...

یه روز برام عجیب بود که بزرگترها میگفتن، کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم...

فکر کنم الان دیگه قشنگ درکشون میکنم:)

اقلیما
چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵
23:43
درحال بارگذاری..

دلبستگی به جسم

میگفت آدم چطور میمیره؟
چطور میتونه از جسمش دل بِکَنه؟...
گفتم ما بارها توی طول زندگی این جدا شدن رو در سطح های خیلی پایین تر تمرین میکنیم و از بخشهایی از جسممون می‌گذریم، بدون اینکه ناراحت بشیم یا احساس دلبستگی کنیم...
موهامون تا روی سرمون هستن بهشون میرسیم، مراقبشون هستیم... اما وقتی میچینیمشون خیلی راحت اجازه میدیم زیر دست و پای آرایشگر بمونه و بعد هم حتی برامون مهم نیست کجا میریزتشون...
دندونمون تا توی دهانمونه کلی مراقبش هستیم و نگران از دست دادنش، ولی وقتی دکتر تشخیص میده اون رو بکَنه، اصلا نگاه نمی‌کنیم کجا انداختش و...
مگه مو و دندون جسم ما نیستن؟
وقتی ازمون جدا میشن هیچ حسی بهشون نداریم...
با مرگ هم وقتی جسم رو ترک میکنیم هیچ حسی بهش نخواهیم داشت...
حقیقت اینه که ما هیچ کدوم از قسمت‌های جسممون نیستیم و کافیه جلوی آینه بایستی و با خودت بگی این که چشمه، این که بینیه، این که ابروعه، این که صورته و.... درنهایت بپرسی پس، من کی اَم؟!...
اونجاست که یهو دچار بحران هویت میشی:)))
چون تو واقعا هیچکدوم از اونها نیستی و اینها تنها چیزهایی هستند که به روح و خود واقعیت اجازه میدن با زندگی توی یک دنیای محدود و مادی سازگار بشی...
پس فکر نکن وقتی بمیری، میشینی بالای سر جسمت سوگواری میکنی که چطوری بذارمت و برم؟...
البته اول که آدم میمیره قطعا نمیتونه تشخیص بده چه اتفاقی براش افتاده و احتمالا هی در کنار جسمش در رفت و آمده تا حالیش بشه واقعا مرده:)))

اقلیما
سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵
15:0
درحال بارگذاری..